عبد الرزاق اللاهيجي

28

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )

خيال بوسهء آن لب به دل چگونه نگارم * كه مىبرد لب من نام آستانش و لرزد چگونه در كمر آرم دو دست شوخ‌وشى را * كه زلف خيره كند دست در ميانش و لرزد ز هيچ خامه كند مانى تصور و آنگه * به لوح ذرّه كشد صورت دهانش و لرزد چنان فكنده به خواريم كافرى كه ز بيمش * فلك لقب كندم خاك آستانش و لرزد نظر به سوى من افكند و مضطرب شدم از بيم * چو بسملى كه نمايند قصد جانش و لرزد چنان كه دل ز جفاهاى آن ستمگر بدخو * به ديده جاى دهد ناوك سنانش و لرزد سزد اگر كه برم شكوه از غمش به جنابى * كه پير چرخ كند ياد امتحانش و لرزد على عالى آن كو ز شرم بىادبيها * فلك به ديده كشد خاك آستانش و لرزد بلندرتبه شهى كز علوّ قدر نمايد * فلك گدايى رفعت ز آستانش و لرزد حريم روضهء او گلشنيست در خور شأنش * كه چرخ نام كند روضهء جنانش و لرزد كمينه كوچهء شهر جلال اوست طريقى * كه عقل نام كند راه كهكشانش و لرزد به ميهمانى خدّام او قضا ز خجالت * فرستد اطلس چرخ از براى خوانش و لرزد به مكتب ادبش بار اگر دهند خرد را * چو طفل لوح به كف گيرد از بنانش و لرزد به گاه معركه آن شيرافكن از دم تيغى * كه مهر ياد كند تيغ خون‌فشانش و لرزد اگر به موج كند آفتاب نسبت تيغش * ز بيم آب شود جمله استخوانش و لرزد چو باد قهرش در معركه به جلوه درآيد * چو بيدِ تر شود اعضاى دشمنانش و لرزد چو آتش غضبش برفروزد از پى كينه * سپندوار زمين خيزد از مكانش و لرزد ز مشت خار و خس استخوان دشمن جاهش * ز بيم كينهء او خاست دودِ جانش و لرزد سمند عمر خرامش چه تند و سركش و شوخست * كه مىفرستد نعل مه آسمانش و لرزد زمين ز سخت سُميهاى او چو زلزله گيرد * جهد ز زير سم سخت خون‌فشانش و لرزد به همعنانى او جبر اگر كنند صبا را * دهد ز روى ادب بوسه بر عنانش و لرزد به گاه پويه چو خواهد كه در ركاب وى افتد * به لب رسد ز دويدن زمانه جانش و لرزد چو در جلو فكند سرعتش سپهر برين را * ز پى بماند چون گرد كاروانش و لرزد به پاى پويه اگر با زمانه‌اش بدوانند * فتد ز پى به دو گام ابرشِ « 1 » زمانش و لرزد فلك بلرزد بر وى چو دود بر سر شعله * چو گرم‌پويه شود يك‌يك استخوانش و لرزد ز مطلع دگرم روى صفحه نور گرفتست * كه آفتاب قسم مىخورد به جانش و لرزد

--> ( 1 ) - ابرش ، اسب سياه و سپيد . زمان ( زمانه ) به ابرش تشبيه شده به مناسبت سپيدى روز و سياهى شب .